کار و فشار

وقتی کارای شرکت زیاد میشه، هیچ کاری نمیشه کرد. خصوصا اینکه هی بهت بگن، پس تو چه غلطی داری می کنی که فلان کار این قدر طول می کشه. و تو با اینکه تا آخر وقت می مونی تا کار به سر و سامون برسه و مبادا شرکت محترمی که توش کار می کنی جلوی مشتری اش ضایع بشه. بعد می شنوی که چرا فلان کار این قدر طول کشید.

خیلی احساس بدی بهت دست می ده. اینکه ارزش کارت و ارزش وقت گذاشتنت رو درک نمی کنند. حداقل نشون می دن که درک نمی کنند.

بعضی  مدیران اعتقاد دارند که کارمند و کارگر رو باید در پس زمینه پشتیبانی کرد. یعنی لازم نیست که از کار اون به صورت مستقیم قدردانی بشه، بلکه همین که حقوقش مناسب باشه یا مزایاش کافی باشه انگیزه لازم در کارمند رو ایجاد می کنه.

نمی دونم این چه تفکریه. اما به نظر من قدردانی های شفاهی و کتبی به صورت مستقیم از مدیر مستقیم و مدیران بالایی تأثیر بیشتری در احساس رضایت شغلی یک کارمند یا کارگر داره. طوری که با شعفی که از این احساس رضایت به کارمند دست می ده اون سعی می کنه که در کارش مسئولیت پذیری و خلاقیت بیشتری داشته باشه و این قدردانی رو حفظ کنه.

از طرفی برخی مدیران هم فکر می کنند باید تا حد امکان سر کارمند کار بریزند و دائم از اون بخوان که کار رو پیش ببره. این ترفند هم به نظر من بالابردن کارایی ترفند مناسبی نیست. چون اگرچه ترس و اضطرار در بازه های زمانی کوتاه مدت باعث می شه که شخص تمام توانش رو برای عبور از بحران جمع کنه و در مواردی منجر به ابداعات فوق العاده میشه (هنر شخص در مدیریت بحران در این مواقع به چشم می آد) اما کلا راهکار مناسبی برای افزایش کارایی فرد در بلند مدت نیست. فرد در این حالت خود را تحت فشار دائمی می بینه و بحران های ساختگی موجب فرسایش نیرو و خلاقیت فرد می شود.

نهایتا اینکه مدیران با تکیه بر جایگاه و تجربه خویش می پندارند که همیشه حرف درست را آنان می زنند و چندان حاضر نیستند که حرف زیردستان را به عنوان مشکلاتی که بر سر راه پیاده سازی تئوری های ایشان هست بپذیرند. اغلب ایشان در چنین مواقعی می گویند من فلان قدر تجربه دارم. من این کار رو قبلا انجام داده ام یا گفته های مشابه این و گاه حتی حاضر به شنیدن سخنان کارمندان برای رد قضیه هم نیستند. به این ترتیب قوه خلاقه و نفس پویای شخص رو تبدیل به مغزی روتین و بله چشم گو می کنند. سرمایه ای را از بین می برند که گاه بازگشت آن بسیار سخت است.

در کل مدیریت نیروی انسانی کار خیلی پیچیده ای هست. این هایی که خوندین، تازه اگر تا اینجاش رو کاملا خونده باشین همش نتیجه استنباطات و تجربه های من تو محیط کاره. مشکلاتی که پیش می آد و ناراحتم می کنه. مشکلاتی که الان از ناراحتی هم گذشته و بیشتر داره توانم رو می گیره. هنوز نمی دونم چه واکنشی نشون بدم. حداقل می دونم که باید سعی کنم اگر یه روز خودم این کاره شدم، این اشتباهات رو نکنم. چه بچه خوبی ام من D:

ما و فردوسی

مقبره فردوسی- توس- تابستان 85
مقبره فردوسی- توس- تابستان ۸۵

۲۵ اردیبهشت ماه، روز بزرگداشت حکیم ابوالقاسم فردوسی است. حدود چند هفته پیش در تاکسی، زمانی که به محل کارم می رفتم، خبری در مورد این روز شنیدم. تصمیم گرفتم به این مناسبت نوشته ای در وبلاگ بگذارم. کمی فکر کردم. از این که از چه بنویسم. می توانستم از زندگی فردوسی بنویسم. می توانستم از شاهنامه بنویسم. می توانستم خیلی کلیشه ای سهمی در بزرگداشت این روز و یاد فردوسی داشته باشم. اما دیدم نوشتن همه اینها اگر بیهوده نباشد، سودمند هم نیست. کسی که بخواهد از فردوسی بداند، آن هم در حدی بالاتر از کتاب های دوره های عمومی آموزش نیازمند نوشته های من نیست. نوشته هایی که برگرفته از همان اطلاعات و شاید کمی بیشتر باشد. بسیاری در این باره نوشته اند و بسیاری از خوانندگان اینجا قدرت دسترسی به این منابع را به راحتی دارند.
هدف از این بزرگداشت ها چیست؟ چه چیزی به فردوسی می رسد؟ فردوسی ای که در زمان حیات با انواع رنج ها و مرارت ها برای سرودن شاهنامه، این شاهکار ادب فارسی کهن، روبرو بود. رنجهایی از شاه زمانه، که باید در ادب سرآمد زمان خود می بود و نبود. یا از فرزند که باید یار پدر می شد و نشد. فردوسی ای که به خاطر این اثر ارزشمند که اینک در گوشه کتابخانه های من و شما خاک می خورد، تازه اگر پول نازنینمان را صرف خرید آن کرده باشیم، از دهقان زاده ای نجیب و آبرومند به فقیری نیازمند تبدیل شد.
به راستی ما چقدر برای مفاخرمان ارش قائلیم؟ چقدر به ایشان اندیشیده ایم؟ تا به حال به این فکر کرده ایم که اگر جای فردوسی بودیم – در زمانه فردوسی و با آن تهدیدات شاه محمود و در آستانه تنگدستی و ناداری- آیا بر سرودن شاهنامه پایمردی می کردیم؟
بدون توجه به پاسخ بالا، آیا اکنون که از این ایثار فردوسی آگاهیم آیا خویش را در برابر زبان شیرین پارسی مسئول می دانیم؟ چقدر برای بهتر سخن گفتن و بهتر نوشتن به زبان مادری مان وقت می گذاریم؟ آنقدر که برای انگلیسی صحبت کردن و تسلط بر این زبان وقت می گذاریم به زبان مادری مان اهمیت می دهیم؟
دردناک است وقتی پای گیرنده تلویزیونی ات می نشینی و می بینی که مدیران و رؤسای مملکتت نمی توانند درست به فارسی سخن بگویند. دردناک است وقتی تا یک قرن قبل بیشترین مفاخر این ملک شاعران و ادیبان بوده اند، اینک مردم فرق میان بسیاری از کلمات را نمی دانند و آنها را به جای یکدیگر به کار می برند. و دردناک است نسلی که بیش از گذشتگان با خواندن و نوشتن انیس بوده به جای احیای زبانش و کاربرد درست آن، هر روز بیشتر در میان لغات جدید و بیگانه غرق می شود.
در روز بزرگداشت فردوسی، تصمیم گرفتم که بیشتر از زبانم بدانم. از کاربرد درست آن. از ظرفیت های آن. کاری بیش از این از تک تک ما برنمی آید. اما نیک می دانیم که اگر همه گیر شود و هر فارسی زبان این گونه با زبانش برخورد کند، می توانیم زبان شیرینمان را -بسان گذشتگان- با همین غنا به نسل های آینده برسانیم و دینمان در برابر فردوسی و امثال فردوسی ادا کرده باشیم.

پ.ن: با همین محتوا، فیلمی از بزرگمهر حسین پور تهیه شده که به یکبار دیدنش می ارزد. فکر می کنم بسیاری از شما دیده باشیدش. سرعت اینترنت خونه پایینه وگرنه پیدا می کردم و می ذاشتمش اینجا. شاید فردا تو شرکت این کار رو کردم.

بخونید

من زیاد دلم نمی خواد اینجا رو به سیاست آلوده کنم. اما حیفم اومد که دوستانی که در باغ انتخابات نیستند رو از خبر زیر محروم کنم. به هر حال خیلی ها از ماها قراره رأی بدیم. پس بهتره بشنویم و رأی بدیم. و البته وبلاگ سیاسی ما پذیرایی سیاسیون هست. 😉

اولین کنفرانس خبری میرحسین موسوی

شاید روزی، شاید هیچ‌وقت

هی منتظرم به ذهنم چیزی خطور کنه که بنویسمش. خب خطور نمی‌کنه. علی گیر نده ذهن چیه و مغز ندارم و از این حرفا. داشتم وبگردی می‌کردم. جایی دیدم کسی از شغلی که دوست داشت، داشته باشه، نوشته بود. گفتم موضوع خوبیه واسه نوشتن.

من بچه که بودم دوست داشتم معلم شم. عین این بچه مثبتا. احساس فداکاری از همان چهار و پنج سالگی در من فوران می‌کرد. هنوز هم این شغل رو خیلی دوست دارم. اما یه شغل دیگه رو هم دوست داشتم داشته باشم. و این یکی مربوط به دوران ده دوازده سالگی بنده است. خب چشماتونو ببندین. حالا حدس بزنید. نه عمرا نمی تونید حدس بزنید.

من دوست داشتم واکسی بشم. و تأکید می‌کنم الان هم خیلی دوست دارم واکسی بشم. از خیلی ها شنیدم که باغبونی بهشون آرامش می‌ده. من این احساس رو در مورد واکس زدن دارم. از اونجایی که بچه بودم، کتاب هام رو می دوختم. فکر کنم در وصله و پینه کردن هم دستی داشته باشم. اما خدایی هیچی مثل واکس زدن نیست. بوی واکس، برای من بویی است بس دلپذیر. من  واکس های خب و ناخوب (قابل توجه معین) رو بخوبی از هم تشخیص می‌دم. همین طور با انواع برس‌ها هم آشنایی دارم. وقتی واکس می زنم، می تونم عکس خودم رو تو کفش ببینم. از همین طریق دستی هم در شناسایی چرم دارم.البته این همه تعریف و تمجید واسه مشتری جذب کردن نیست ها!!.

بعضی وقتا به سرم می‌زنه، یه بساطی درست کنم. برم گوشه خیابون. بشینم واکس بزنم. اما شاید هیچ‌وقت به این خواسته‌ام نرسم. می‌تونم اعتراف کنم که زن بودن گاهی اوقات محدودیت آوره. اما خدایی می‌تونی تصور کنی چه احساس خوبی بهت دست می‌ده وقتی کاری که دوست داری رو انجام بدی. کنار خیابون نشستی. یه عابر رد می‌شه. کفشاش کثیفه. شاید هم دلت واسه تو می‌سوزه. میاد دمپایی رو می‌پوشه. واسه اینکه ابراز وجودی هم بکنه، می گه که “خانم یالا، عجله دارم.” چند قلم چیزی که داری رو، رو می‌کنی. برس و واکس و دستمال و از این جور حرفا. بعد سعی می‌کنی در کمترین زمان ممکن بهترین کار رو بهش تحویل بدی. بعد اون کفاشو رو می‌گیره، یه نگا می‌اندازه. احتمالا ناراضی نیست. پولت رو می‌ده. کفشا رو می‌پوشه و می‌ره. البته اگر مشتری خانم باشه، فکر می‌کنه که تو خیلی محتاج دویست تومن پول بیشتری، بقیه پول رو نمی‌گیره. لبخند می‌زنه و می‌گه مال خودت. بعد احساس می‌کنه که الان من خیلی ازش ممنونم. تجربه شیرینیه. کاش می‌شد فقط یک بار، فقط یک بار تجربه اش می‌کردم. شاید روزی… شاید هم هیچ‌وقت.

راستی شما وقتی بچه بودین می خواستین چی کاره شین؟

پ.ن: پدر بنده، یک درجه دار نیروی زمینی بود. خیلی به مرتب بودن سر و وضع اهمیت می‌داد. یادمه چندین بار به خاطر این قضیه تشویقی گرفت. اینو گفتم که بفهمین این حس از کجا ناشی می‌شه. 😀

تمام خستگی هایم

تمام خستگی‌ام را هدیه می‌کنم به خیابان، به کاشی‌های پیاده رو، به درخت، به دربهای مترو. تمام خستگی‌ام را هدیه می‌کنم به باد تا آن را با خود ببرد تا هیچ کس از آن مطلع نشود. تمام خستگی ام را هدیه می‌کنم به آب تا آن را بشوید که غبارش بر تنم باقی نماند. تمام خستگی‌ام را هدیه می‌کنم به تنهایی‌ام تا تنها نباشد. تمام خستگی‌ام را برای خودم نگاه می‌دارم تا کسی را خسته نکنم. تا از کسی انتظاری نداشته باشم که از خستگی‌هایم بپرسد.

پ.ن. هیچ گله ای نیست. فقط یک درددل ساده است. 😉

ناشکیبا

ز حد بگذشت مشتاقی و صبر اندر غمت یارا
به وصل خود دوایی کن دل دیوانهء ما را

علاج درد مشتاقان طبیت عام نشناسد
مگر لیلی کند درمان غم مجنون شیدا را

گرت پروای غمگینان نخواهد بود و مسکینان
نبایستی نمود اول به ما آن روی زیبا را

چو بنمودی و بربودی ثبات از عقل و صبر از دل
بباید چاره‌ای کردن کنون آن ناشکیبا را

مرا سودای بت‌رویان نبودی پیش ازین در سر
ولیکن تا تو را دیدم گزیدم راه سودا را

مراد ما وصال تست از دنیا و از عقبی
وگرنه بی‌شما قدری ندارد دین و دنیا را

چنان مشتاقم ای دلبر به دیدارت که ار روزی
برآید از دلم آهی بسوزد هفت دریا را

بیا تا یک زمان امروز خوش باشیم در خلوت
که در عالم نمی‌داند کسی احوال فردا را

سخن شیرین همی گویی به رغم دشمنان سعدی
ولی بیمار استسقا چه داند ذوق حلوا را؟

عبور

دلم نمی خواد در موردش حرف بزنم، اما همه ذهنم رو مشغول کرده. دلم نمی خواد بهش فکر کنم اما ناتوانم. عجز در مهار ذهن از پرواز (سقوط) به جایی که برایت جز درد سر ( واقعا درد سر) هیچ چیز ندارد. از خودم می پرسم اگر بدتر از این بود چه؟ اگر رفتارشان بیش از این تو را عذاب می داد چه؟ آیا بازهم همه زندگی ات را با یادشان سیاه می کردی؟ حکایت من و آنها مانند حکایت مردم ایران و حکومت هایشان است. همه می نالند بی اینکه کاری برای اعتراض بکنند و من می نالم و فکرم را خسته می کنم بی اینکه سخنی بگویم. در تنهایی، در سکوت در پی گفتن ناگفته هایی هستم که آزرده ام کرده‌اند. اما از گفتن چیزی حاصل نمی شود جز خنک شدن دل داغ دیده ام. می خواهم بگذرم. می خواهم یک تصمیم بگیرم و برای همیشه از این تفکرات مسموم رها شوم. فکری که به عمل تبدیل نمیشود ذهنم را گندیده می کند. من از همه چیز می گذرم. دیگر برایم اهمیتی ندارد. اینکه چه می کنند و اینکه چه می گویند.

تو اگر راه نمایی…

چگونه از من می خواهی ایمان بیاورم، در حالی که نشانه ای از خود نمی گذاری؟

پ.ن: می دانم الان همه شما می تونین یه لیست بلندبالا از نشانه هایی که خودتون دیدین، واسم بنویسین. اما این اونی نیست که دنبالشم.

از آنان مباش …

از آنان مباش که به آخرت امیدوار است بی آنکه کاری سازد، و به آرزوی دراز، توبه را واپس اندازد. درباره‌ی دنیا چون زاهدان سخن گوید، و در کار دنیا، راهِ جویندگان دنیا را پوید. اگر از دنیا بدو دهند سیر نشود، و اگر از آن بازش دارند خرسند نگردد. در سپاس آنچه بدان داده اند ناتوان است، و از آنچه مانده فزونی را خواهان. از کار بد باز می‌دارد و خود باز نمی‌ایستد، و بدانچه خود نمی‌کند فرمان می‌دهد. نیکوان را دوست می‌دارد، و کار او کار آنان نیست و گناهکاران را دشمن می‌دارد، و خود از آنان یکی است. مرگ را خوش نمی‌دارد ، چون گناهانش بسیار است و بدانچه به خاطر آن از مردن می‌ترسد در کار ست. اگر بیمار شود پیوسته در پشیمانی است، و اگر تندرست باشد سرگرم خوشگذرانی. چون عافیت یابد به خود بالان است، و چون گرفتار بلا شود نومید و نالان. اگر بلایی بدو رسد به زاری خدا را خواند، و اگر امیدی یابد مغرور روی برگرداند. در آنچه درباره‌ی آن به گمان است، هوای نفس خویش را به فرمان است، و درباره‌ی آنچه یقین دارد در چیرگی بر نفس ناتوان. از کمتر گناه خود بر دیگران ترسان است، و بیشتر از –پاداش- کرده‌ی او را برای خود بیوسان*. اگر بی‌نیاز شود سرمست گردد و مغرور، و اگر مستمند شود مأیوس و سست و رنجور. چون کار کند در کار، کوتاه است و چون بخواهد بسیارخواه است. چون شهوت بر او دست یابد گناه را مقدم سازد، و توبه را واپس اندازد و چون رنجی بدو رسد از راه شرع و ملّت برون تازد.آنچه را مایه‌ی عبرت است وصف کند و خود عبرت نگیرد، و در اندرز  دادن مبالغه کند و خود اندرز نپذیرد. در گفتن، بسیار گفتار، و در عمل اندک کردار. در آنچه ناماندنی است خود را بر دیگری پیش دارد، و آنچه را ماندنی است آسان شمارد. غنیمت را غرامت پندارد و غرامت را غنیمت انگارد. از مرگ بیم دارد و فرصت را وا می‌گذارد. گناه جز خود را بزرگ می‌انگارد و بیشتر از آنکه خود کرده، خُرد به حساب می‌آرد. و از طاعت خود آن را بسیار می‌داند که مانندش را از جز خود ناچیز می‌پندارد. پس او بر مردم طعنه زند و با خود، کار به ریا و خیانت کند . با توانگران به بازی نشستن را  دوست‌تر داردتا  با مستمندان در یاد –خدا- پیوستن. به سود خود بر دیگری حکم کند و برای دیگران به زیان خود رأی ندهد. و دیگران را راه نماید و خود را گمراه نماید. پس فرمان او را می‌برند و او نافرمانی می‌کند. و –حق خود را- به کمال می‌ستاند و –حق دیگری را- به کمال نمی‌دهد. از مردم می‌ترسد، نه در راه طاعت خدا، و از خدا نمی‌ترسد در راه طاعت بنده‌ها.

نهج البلاغه – حکمت ۱۵۰